۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

اندر حالات مشایخ و آیات دین دکان شهرشیراز(1)

رحمان کریمی


حمیدجان اسدیان با امضای معروفش « کاظم مصطفوی » در شماره 18 « ندا » مقاله یی خواندنی داشت با عنوان « ابتذال ، وقاحت ، ویا هنرکشی ؟ » . فکر کردم بد نیست ضمن تأیید آن نوشتار ، توضیحی عینی و تکمیلی هم بیاید و بطور محدود و نمونه آوری نشان دهیم که آخوندهای حاکم و دست اندرکار رژیم از ریز و درشت آنگونه صفات جمیله یا درحقیقت عنیفه را از قدیم و ندیم برسر هر کوی و برزن و منبر ومجلس با خود حمل و به گونه یی سخت فریبنده و عوامفریبانه به نمایش می گذاشته اند . یک تفاوت نظر با اسدیان دارم و آن اینکه رئوس حلقه مفقوده داروین ، پیش از و بیش از آنکه به ابتذال امروز برسند ، وقیح و پررو بوده اند . ابتذال موجب وقاحت می شود اما امری عمومی و فراگیر نیست . عوامل متعددی سبب ابتذال یک فرد می شود اما پیش از مبتذل شدن ، طرف باید وقیح باشد تا مراحل سقوط را تا اسفل السافلین به آسانی طی کند . با پوزش از خوانندگان ارجمند باید بگویم که این ویژگی را می توان حتا در میان روسپیان هم دید . یکی به دلیل فقر و فاقه و ایضاً تربیت و شرایط ناگوار کارش به انحراف کشانده می شود اما هنوز می توان آثار حجب و شرم ذاتی و ندامت و عذاب روح و وجدان را درچهره و وجناتش ملاحظه کرد . او ازکار خود راضی نیست و می پندارد که راه گریزی هم ندارد . درعین بدبینی و سرخوردگی اگر به مردی واقعاً اهل و قابل اعتماد بربخورد با سرو جان خود را از منجلابی که درآن گرفتار آمده ، نجات می دهد . و یکی هم هست که نه به دلیل فقر و بدبختی که صرفاً با تبعیت از امیال و هوس های غیرقابل کنترل خود به فساد یا ابتذال کشانده می شود . اگر رد شخص اخیررا در گذشته و حال دنبال کنیم خواهیم دید که وقاحت از مشخصه صفات او بوده است . خلاصه آنکه آدم وقیح و پررو اگر کارش به ابتذال برسد مرز وحدی نخواهد شناخت . در عرصه مبارزات سیاسی هم می توانیم مصادیق مورد نظر را پیدا کنیم . یکی می بُرد و می رود دنبال کار و زندگی اش . یکی دیگر مدتی سرو صدایی می کند و بعد خاموش می شود . و در وقاحت و رذالت نوبرانی هم سربلند می کنند که گند و گنداب آنان عالمی را برمی دارد و همچنان از رو نمی روند . بریده مزدوران ازاین تنخواه گردان ها هستند . کسانی که پیش از به خدمت رژیم درآمدن این خرمهره ها با آنها حشرو سلوکی داشته اند مسلماً وقاحت آنان را از نظر دورنداشته اند .

حال می خواهم از میان خیل سخیف و وقیح ملایان نمونه هایی را از عهد کودکی به بعد بیاورم تا شاهدی باشند بر پررویی نوع خود که امروز برایران حاکم اند . پدر که پُست از شیراز به بوشهر می برد و چند روزی نبود تا مرا باخود به کلوب حزب توده ببرد ، سربار مادر بودم که چون می دید که من از جنس همسن و سال های خود که در خاک و خل کوچه غلت و واغلت می زدند ، نیستم به سفارش زنان همسایه مرا به مکتب خانه یی برد که در حجره طبقه فوقانی مسجد شیخ علیخان دایر بود . دور تا دور حجره پسر بچه ها نشسته بودند و شیخ حسین در صدر کلاس که مشرف به صحن مسجد بود با ترکه یی به درازای طول و عرض حجره دردست مثل برج زهرمار نشسته بود . گاله و چاله دهانش به سوی ما بچه ها خالی می شد و دوچشم هیزش در حیاط مسجد دودو می زد که مبادا علیا مخدره یی در عبور از نگاه روحانی اش دور بماند . بچه ها مرعوب و منکوب عبا و عمامه و ترکه بی رحم شیخ حسین بودند که پیشنماز مسجد هم بود و بیچاره من که انگار عقرب به جانم افتاده قرار و آرام نداشتم و مترصد فرار . شیخ حسین شپشو تا نزدیکی های مسجد نصیرالملک که قلمرو شیخ دیگری بود ، حکومت می کرد . روز دوم بود که شیخ حسین سرکرد پایین و با غیظ و غضب داد زد : « شما دهاتی ها کی آدم می شوید ؟ چرا این بره مردنی را به مسجد آوردی ، مگر نشانی بیت را به تو نداده بودم ؟ » صدا آمد که : « آقا قربان جدت بروم به بزرگواری خودتان این نوکر را ببخشید . پیدا نکردم .... این زبان بسته از سال بی علفی میاد » نمی دانم شیخ دلش به حال مرد روستایی به رحم آمد یا بره لاغرش یا شکم کارد خورده خودش ، با مهر و افاده گفت : « برو تا مشهدی محمد به بیت راهنمایی کند » . مشهدی محمد متولی پیر مسجد شیخ علیخان بود که بیچاره به تنهایی هم رفت و روب مسجد می کرد و هم آفتابه داری آبریزگاه کثیف و کوچک آن . شیخ ناراحت از اینکه هدیه ناقابل را به جای دم در خانه به صحن مسجد آورده شده به ما بچه ها گفت : « ای تخم نا بسم الله ها ! از حالا که بچه اید بگوش داشته باشید که برای رفع بلا و استجابت دعا سهم سادات را از حلال و حرامتان واجب شرعی بدانید . این دهاتی خر ، فریضه را به خانه خدا آورده ... شما ازاین کارها نکنید . سادات اعلمی مثل من صاحب بیت هستند » . روز سوم شیخ تشنه بود و کوزه آب خالی . خواست که یکی از ما کوزه را از شیر سرحوض آب کند . از جایم پریدم ، کوزه را گرفتم و دوپله یکی خودم را سر حوض رساندم . شیخ از بالا داشت نگاه می کرد . کوزه را گذاشتم و از در دیگر مسجد دررفتم . صدایش را شنیدم که می گفت : « مشهدی این تخم سگ را بگیر » . آنچه درآن شیخک پر شاخک دیدم وقاحت و رذالت و بی رحمی توأمان بود . چند سالی گذشت « عزت » معروف به عزت نـَقـَل را شاهد بودم که با آن هیکل گنده و پُخلمه اش زیر بازاچه فیل شیراز از شرارت و مردم آزاری آتش می باراند . او پسر پیشنماز مسجد زیربازارچه بود و خانه اعیانی پدر هم همانجا . عزت نـَقـَل هم کفترباز و قمارباز ( با قاپ ) و هم زنجیرزن و یقه بگیر بود . قریب یکسال غیبش زد . اهالی فکر می کردند که این بار نفوذ پدر یعنی آقا شرقی مؤثر نیفتاده و آقازاده در زندان کریمخانی شیراز دارد آب خنک می خورد . باور کنید هنوز یکسال غیبت پرو پیمانه نشده بود که عزت نقل پیدا شد و آنهم در چه هیئت مبارکی . با عبا و قبا و عمامه و همچنان داش مشتی و هندوانه زیر بغل . معمم صاحب آبرو و پدر ، آقا زاده را به یکی از حوزه های حتماً علمیه صادر یا تبعید فرموده و بعد از یکسال به صورت کالایی مرغوب و قابل خرید و فروش به بازارچه فیل برگردانده بود . این جنس اعلا درعهد صدارت استاد اعظم خمینی ، در بنیاد شهید و بنیاد امام خمینی برو و بیایی پیدا کرده بود که نپرس . تصور نرود که شهر شیراز منحصر به شیخ حسین ها و آقا شرقی ها که همان عزت نـَقـَل خودمان باشد ، می بود . آخوندهای معتبر و پرجنجال هم از عهد قدیم کم نداشت . حالا من نوجوانم با کله یی پراز شور سیاسی . آخوندی بود ارجح و افضل بر آخوندهای همشهری دیگر و درآن زمان از انگشت شماران معروف ایران . به او می گفتند « آیت الله حاج سید نورالدین هاشمی شیرازی » . کنسولگری انگلیس در خیابان زند شیراز بیش از مریدان او ، قدر و بهایش را می فهمید و ارج می نهاد . این آقا حزبی داشت بنام « حزب برادران » . بالای تابلو این حزب معروف که درابتدای خیابان داریوش قرارداشت این جمله به چشم می خورد « انما المؤمنون اخوه » یعنی همه مؤمنان برادر هستند . حزب آیت الله بر اساس یک تقسیم بندی محله یی ، دسته های مختلفی را شامل می شد : دسته فداییان ابوالفضل ، دسته فداییان علی اکبر ، دسته فداییان فاطمه زهرا ، دسته فداییان سید الشهدا و ..... اعضای این دسته ها همه متعلق به حزب برادران یعنی با هم برادر دینی و معنوی بودند . در ماه محرم ، وقت دسته راه انداختن با علم و کتل و خونچه که می رسید برادران در پیشی گرفتن ازهم برای ورود به شاهچراغ یا مسجد نو یا مسجد وکیل می افتادند به جان یکدیگر و به قصد کشت می زدند . چوب بیرق و شمایل ها می شد چماق دست مؤمنان قلچماق حالا نزنی کی بزنی . در مکتب اوباش پرور حضرت آیت الله العظما آقا سید نورالدین هاشمی شیرازی آنهم در ماه عزاداری و سینه زنی محرم ، اگر کفر نباشد، باید گفت حضرت عباس می افتاد به جان علی اکبر و امام حسین به جان مادرش فاطمه زهرا !! . سید حقوق بگیر کنسولگری انگلیس در شیراز بود . یک روز که از جلو مسجد وکیل می گذشتم صدای او را از بلندگوی سردر مسجد شنیدم که : « از قول من به ستالین ( با تلفظ سین مکسور ) بگویید که نورالدین از تو گله دارد » !! و جمعیت انگشت به دهان که نفوذ کلام آقا تا کاخ کرملین هم می رود . یک نقش ضد تاریخ آن ناسید را هم بگویم . در سی تیر معروف که مصدق کبیر به خانه نشسته و قوام السلطنه به حکم محمد رضاشاه به صدارت آمده بود و ایران با اعتصاب و خشم و خروش به حمایت از مصدق برخاسته بود ، سید نورالدین در شیراز فتوا داد که بازار و مغازه ها باز بمانند وهمه برسرکار . تا این آخوند زنده بود همشهریان بی آزار یهودی و بابی وبهایی شیراز از هجوم متناوب غارتیان که بزن بهادرهای حزب برادران بودند آرامشی نداشتند . روزی که این سید made in England داربلوا را به جانب دوزخ خدا ترک گفت ، دسته های عزادار حزب درشیراز براه افتادند . خطر حمله و غارت با چشمان از حدقه بیرون زده وکف برلب دربیخ گوش یهودیان شریف شیراز خرناسه می کشید . آنان ناگزیر دسته یی تشکیل دادند و توی سرزنان به دنبال شیعیان آل نورالدین براه افتادند . هم اکنون صدای آن مظلومان را می شنوم که می گفتند : « ای وای زدنیا رفت جانشین پیغمبر» !! . کسی که درآن شرایط با نوشته ها و اشعار تند طنزآمیز خود از پس آن آخوند شیاد برمی آمد « فریدون توللی » بود که پیوسته تهدید به مرگ می شد . برای نمونه می توان به کتاب « التفاصیل » این شاعر از دست رفته مراجعه کرد . گفتم از دست رفته و فقط منظور به مرگ او نیست . رندان ، کاسه لیسان و مسندجویان حزب توده در سال های آخر سلطنت پهلوی او را دوره کرده و از خالی بودن دستش سوء استفاده ها بردند . ابتدا به اسدالله علم معرفی شد و نتیجه آنکه قصیده یی صادر کرد در مدح محمد رضاشاه . من توللی را به حق از حرام شدگان که اصلاً حقش نبود ، می دانم . جا دارد بگویم که او پس از بریدن از حزب توده سال های زیادی را به خوشنامی وانزوا درشیراز گذراند تا اینکه شوالیه های میز گرد حزب امثال رفیق محمد باهری ، رفیق جعفرابطحی ، رفیق جلال جهانمیر و رفیق رسول پرویزی که هریک به قول سعدی ، به وزارت و وکالت و مدیرکلی پادشاه رفتند ، آن شاعر شریف را بدان روز ناروا انداختند . فریدون توللی وقتی از حزب کناره گرفت غزلی گویا و جانسوز خطاب به آن بخش از رهبران خائن حزب سرود که متأسفانه من از پی گذشت سال های بسیار چند بیتی بیش از آن بیاد ندارم :

.............................................

.............................................

دلم از صحبت این چرب زبانان بگرفت

بعد ازین دست من ودامن لب دوختگان

عاقبت برســـر بازار فریبـم بفـــروخت

ناجوانمـــردی این عافیت اندوختـگان

شرمشان باد ز هنگامه رسوایی خویش

این متاع شرف از وسوسه بفروختگان

.............................................

.............................................

خوش بخندیدرفیقان که دراین صبح مراد

کهنه شد قصـهٌ ما تا به سحر سوختگان

باید دراینجا بگویم که حزب توده درآن روزگار بسی انسان ها و استعدادهای درخشان درخود داشت که اگر سرماهی در باکو و مسکو و لایپزیک نگندیده بود آنها می توانستند درعرصه ملی ایران بپایند و رشد کنند . دریغا که آمدند به تنها حزب چپ وبه اصطلاح مترقی زمان که یا قتل عام شدند یا سرخورده و مأیوس به کناری رفتند . فریدون توللی بنا به نوع قریحه و تربیت و جهان بینی شکل و رشد نا یافته اش با همه استعداد سرشار و قوی نتوانست با نیمایوشیج و راه او جز مسافتی کوتاه گام بردارد . هوای کلاسیک مدرن شده برذهن و روح او غالب بود و چون از مدعیان سیاسی کارش به پشیمانی و یأس کشیده بود می پنداشت که نوآوری در شعر وادب وهنر هم مثل حزبی که از آن تلخکام به خانه آمده بود ، مشکوک و غیرقابل اعتماد و دوام است .

درشیراز آخوند معروف و معلوم الحال دیگری هم داشتیم که به او « آقای فالی » می گفتند . این آخوند خوش برو رو وقامت نگاهش که می کردی انگارکه دقیقه یی پیش سه چهار خمره آب انار واگر به زبان رایج آخوندهای حاکم امروز بخواهم بگویم ، خون زیرپوست ظریف و کارنکرده او خالی کرده بودند . بیل هم حریف گردن این آخوند هفت خط زنباز نمی شد . خانه بزرگ اعیانی او درابتدای کوچه لشکری شیراز درایام روضه خوانی ها میعادگاه عشاق و نظربازان شیراز بود . پرونده سازی نمی کنم . هرشیرازی که عهد شاهی را بیاد دارد این موضوع را نیک می داند . آقای فالی به هرمناسبت در خانه اش روضه خوانی راه می انداخت . برای خالی نبودن عریضه چند تا آخوندک دوریالی روی پله های دوم و سوم منبر می فرستاد و بعد خود از فراز منبر مجلس را بدست می گرفت . از آن بالا چه قروغمزه ها که نمی آمد . عجبا که همیشه مهروترین زنان و دختران تفریحی شیراز جلو منبر اورا در اشغال خود داشتند . آقا درخلسه روحانی امر به خاموش کردن چراغ ها می داد و با وقاحت و بی شرمی تمام می پرید در گودال قتلگاه حسینی صحرای کربلا و از وجاهت و ملاحت حضرت عباس و علی اکبر مدد می گرفت تا برای مؤنثان اهل دل حاضر در مجلس چهره و قد وقامت خوداو تداعی گردد . آن ناسید ناپاک به ناگهان از حال می رفت و از بالای منبربه آرامی به پایین پرت می شد . طبیعی ست که بالش ها هم با ناز ونوازش آماده بود. علیامخبته های آنچنانی جیغ کشان صدا سرمی دادند که آقا از حال رفته شربت گلاب بیاورید ! چراغ ها که روشن می شد آخوند سراز دامان سینه چاکان خود برمی داشت و به منبر می نشست و با چه قوالی و تئاتر بازی مضحک . بد نیست برای ثبت در تاریخ مشعشع این نوع « روحانیت مبارز » اشاره کنم که همین ناسید در زمان نخست وزیری دکتر مصدق ، به دستور کنسولگری انگلیس در شیراز تابلو حزبی بالا برد به اسم « حزب الله » . دفتراین حزب نزدیک به چهارراه خیابان زند بود که چون دربرابر موج عظیم هواداران مصدق و از آن طرف توده یی ها و بخصوص حزب برادران کارش نگرفت وبعد از دوسه ماه تابلو حزب الله کلاغ پر شد . می بینید که حزب الله خمینی تازگی ندارد و این ابتکار انگلیس نشان برمی گردد به عهد قدیم . حزب توده این کازانوای عمامه برسر را به عضویت کمیته صلح درآورد و پزداد که روحانیت مترقی با ماست . البته نباید از انصاف گذشت . بیست و هفت سال است که حزب توده با روحانیت مبارز و مترقی هم خط و همسنگر است !! . این آخوند آنقدر به بدنامی و مجیز و دعا گویی به ذات اقدس همایونی معروف عام وخاص بود که همپالگی های به قدرت رسیده بعد از انقلاب اورا خلع لباس و بعد از یکسال دوباره به کسوت روحانی بازگرداندند . بیش از بیست ویک سال است که دیگر ازآن رقاص قرشمال سر منبر خبری ندارم و بنا به سن و سال حتماً به زیارت استاد بزرگوارش خمینی دردنج ترین گوشه دوزخ نایل شده است .

ادامه دارد

0 نظرات: